محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3327

تاريخ الطبرى ( فارسي )

او را مىگرفتيم و مىگفت : « چنين كنيد و چنان كنيد » و دستور خويش را مىداد ، آنگاه درد بر او چيره مىشد كه لحظه اى او را مىخوابانيدند و كسان به نبرد مىپرداختند و اين به هنگام شفق [ 1 ] صبحگاهى بود و پيش از طلوع آفتاب . گويد : پهلوى چپ دشمن به پهلوى راست ما حمله آورد و جنگشان سخت شد ، پهلوى چپ ما به پهلوى راست آنها حمله برد و آن را هزيمت كرد . ورقاء بن عازب اسدى با سواران حمله برد و آنها را منهزم كرد . هنوز روز بر نيامده بود كه هزيمتشان كرديم و اردوگاهشان را به تصرف آورديم . » موسى بن عامر عدوى گويد : به ربيعة بن مخارق ، سالار قوم رسيديم ، كه يارانش از اطراف وى گريخته بودند . پياده بود و بانگ مىزد : « اى دوستداران حق ، اى اهل اطاعت و شنوايى ، سوى من آييد ، من ابن مخارقم » موسى گويد : من پسرى نو سال بودم و از او بيم كردم و توقف كردم ، عبد الله ابن ورقا اسدى و عبد الله بن ضمرهء عذرى به دو حمله بردند و خونش بريختند . عمرو بن مالك قينى ، ابو كبشه ، گويد : جوانى نو بالغ بودم و با يكى از عموهايم در آن اردو بودم ، وقتى مقابل اردوى كوفيان رسيديم ربيعة بن مخارق ما را بياراست و آرايشى نكو داد ، برادرزاده اش را به پهلوى راست نهاد ، عبد ربه سلمى را بر پهلوى چپ نهاد و خود او با سواران و پيادگان برون شد و گفت : « اى مردم شام ، با بندگان فرارى نبرد مىكنيد و با جماعتى كه اسلام را رها كرده‌اند و از آن برون شده‌اند ، نه تقوى دارند و نه به عربى سخن مىكنند . » گويد : به خدا پنداشتم كه واقعا چنين است تا وقتى كه با آنها نبرد كرديم . گويد : به خدا وقتى كسان نبرد آغاز كردند يكى از مردم عراق را ديديم كه با شمشير خويش ميان كسان افتاده بود و شعرى به اين مضمون مىخواند : « از دين طرفداران حكميت بيزارم

--> [ 1 ] كلمهء متن